عطر بهشت
دل نوشته هایی از تنهاترین غریب
خبری از ییلاق و قشلاق نیست هر چه میبینی سنگ است هر سنگی نشانه ایست از نبود بشریت از تلاش ها و نرسیدن ها از آیینه هایی بی صدا سنگ است به نرمی پوست بهار سنگ است به سردی سکوت فرازها و فرودها در پیش است نگریستن ها و گریستن ها در راه است بهاری اگر میبینی دیوار است سرابی است به عمق بیابان چشمانت سرابی است به زیبایی خوابهای پریشانت حروف نگاهت را به چیدمان بهار ببخش معنی ها مبهمند دیوارها محکم سکوتها چون کمربندی آغشته به ریسمان دیوارهای معنی مرگ آورند دیوانه ای اگر میبینی جنون نگاه توست دیوانه ای اگر میبینی بهار بهار آینه است انگشترهای عقیق برکت های نهفته دارند در سیاه خاطره ای گذرا در جریان ابرهای بهاری اند.. به سکوتت سوگند که تشنه ام کسی جز تو نمی فهمد که تشنگی چیست چون برکات انگشترت ناپیداست برایشان سخنی اگر میبینی برکت همین عقیق ها و اقاقی هاست. سخنی اگر میبینی برکت فاصله هاست. نوشته شده توسط: ساناز سیفی ممقانی
به عطارد برمیخورد اگر حال زهره را بپرسم؟ از کدام فصل تا به حال نگران نیامدن برف بود؟ کسی حرفی زد؟ صاعقه ها بهم خوردند وقتی متولد شدی کوهها به ارتعاش لرزه ای به ماه سفر کردند منطق ها به وجود آمدند و پس افتادند تعادل حرکت مگس ها بهم میخورد اگر نباشی این یعنی منطق به ظاهر خالی از شعور است که من میخندم اما همانند چشم بر هم زدنت که حتی شمارشان را نمیدانم حقیقت دارد حقیقتی به زیبایی خنده ام به منطق ها بر میخورد اگر بخندم؟ اگر روزی بفهمی که خنده ات میخ طویله ایست بر گوش منطق بزغاله ای باز میخندی؟ بزغاله ها هم منطق دارند چون تفاوت بین رنگ قورباغه ی زیر پایشان با علف بهاری را خوب میفهمند همیشه دوست داریم بهترین ها را داشته باشیم چون منطق میگوید ضرری در بهترین نیست اما آیا حکمت چنین حرفی میزند؟ گاهی شر در بهترین ها نهفته.. مثل سیب.. مثل هندوانه.. تا گازش نزدی تا نبریدی معلوم نیس چه از آب در میاید؟ از آّب در آمدن مهم است. حتی اگر به بقققال و عطارد و فصل و صاعقه بر بخورد منطقی زیر سوال نمی رود. نگران برخورد سیارات نباش! گاهی لازم است توپ در زمین نباشد! نگران این باش که شنا بلد هستی یا نه.. برای از آب در آمدن غواصی لازم است عاقبت ساحل است! عاقبت به ساحل شوی الهی.. آمین!
گهی ابهام بی پایان گهی شور و حیاتم مه بسی بیدارها چون ماه فروغ دیدگانم مه کمال همنشینم بس کمیت تکیه گاهم مه ظریفم مبهمم گنگم ظهور انتظارم مه حدیثم دایه ی عشق است حروف اشتیاقم مه کمی با ما نشین عاقل سفیه عالمانم مه مه و مهپاره و مهوش سلام بیشمارم مه کمی کمتر حکایت نه چراغ روزگارم مه نوشته شده توسط: ساناز سیفی ممقانی
پیرزنی از کنارم رد میشد لبخندی زدم ابروانش را بالا برد و جوابم را نداد لحظه ی گذر از کنارم سلام دادم جوابی نداد اما چه زیبا بودند گیسوان سفیدش که مجال شنیدن به او نمیداد زیر چادری مشکی پنهان شده بودند به نشان نجابت و چشمانی براق از ناگفته های پنهان دستانی پنهان تنها موهای مجعد سفیدش بود که بی اراده نگاهی به بیرون می انداخت به کوچه هایی که سالهاست همراه پیرزن طی میکند به بهارها و تابستانهایی که طی شدند تا بهاری دیگر از راه رسد و پیرزن حنا بر گیسوان گذارد به خمیازه های کشدار با صدایی مغشوش به مژه گانی که بهار بهار تازه شدند. فکر میکردم به تمام لحظه ای که گذشت به کوتاهی موهای درهم وارفته اش بود انگار به اندازه ی مژگانی بر هم زدن به اندازه ی لحظات جوانی سپری شده و به سلامهای فروخرده من تمامی لحظه بودمو او تمامی معنا.. به سپیدی تک تک گیسوان پریشانت قسم که لحظه ها هیچ لحظه بر نمیگردند. نه به خاطر لحظه ها.. نه به خاطر معناها.. لحظه ها هیچ لحظه بر نمی گردند نوشته شده توسط:ساناز سیفی ممقانی
گاهی به اونچه که داری شک میکنی.. گاهی چنان درگیر میشی که افکارت تهی میشن گاهی انقد پری که خالی به نظر میرسی گاهی انقد خالی که ..خدا بهت میخنده گه گاهی برات دست تکون میده اما تو تکون خورد چند شاخ برگ یا خش خش برگها رو زمینو میشنوی میخنده و تو وزش باد رو حس میکنی گریه میکنه و یه قطره بارون رو دستت میفته.. خدا تو عناصر وجودت جاریه تک تک سلولهات از حضور خدا آگاهی دارن شعور سلولهات خیلی بالاست! شعور روحت چقده؟ نوشته شده توسط: ساناز سیفی ممقانی
در موجی از خورشید به انتظار آفتاب نشسته ای.. ابرها..زیباترین خاطره ی بازگشت توست.. زمین را به عدل خواهی نشاند.. توازن عقل و عشق بیداد خواهد کرد.. نامردها مرد.. مردها مرد خواهند شد.. خالی ترین سکوتها با تلمیحی از مژگانت خواهند شکفت.. خون جوشیده از خاک تن مردان قمر با باران وجودت آبیاری خواهند شد گلوهای خشکیده از حرفهای نزده. چشمان به ناچارخسته دستان به ناچار بسته با حرم نفست قیامت خواهند کرد.. عاشورا و عاشوراها به اتفاق دستانت نیازمندند در بینواترین شق القرن.. نوشته شده توسط: ساناز سیفی ممقانی
سلام خدا.. دلم برات تنگ شده بود گفتم برات نامه بنویسم. من که همینطوری نمیتونم ببینمت.. وقتی با درختا حرف میزنم انگار دارم با تو حرف میزنم.. تو چشم بچه ها که خیره میشم انگار دارم تورو میبینم.. گاهی دلم میگیره از آدما اما میدونم که باید باهاشون خوب رفتار کنم.. میدونم خیلی کوچیکم. اما هرچی هستم...تو هستم.. هرچند که خیلی کوچیک باشم بازم تو هستم اما خودمو من میبینم.. چقد قشنگ میشه دنیا اگه بفهمیم چه روح عظیمی بهمون دادی و چه تکلیف سنگینی برا نگهداری این روح برامون تعیین کردی.. چقد دلم میگیره وقتی کمی هام و کاستی هام و اشتباهاتم یادم میفته.. کوچیک یا بزرگ فرقی نمیکنه.. مهم اینه که در حد اون اشتباه روحمونو آوردیم ئایین.. اما بازم شکرت خدا.. میدونی چرا؟ چون خیلی اوستایی.. خیلی خدایی.. خیلی کریمی. چون هر از چند گاهی میای یه تلنگری بهمون میزنی و یادمون میندازی که کی بودیم.. از کجا اومدیم.. برا چی اومدیم.. و کجا میخایم بریم.. دمت گرم! از ازل تا ابد دمت گرم!! نوشته شده توسط: ساناز سیفی ممقانی
صفحاتی از نور روی سایبان خاطراتم جا خوش کرده بود.. دقایقی مبهم حرفهای آشنا زدند و رد شدند.. صدایی آشنا به گوش میرسید..صدای قلبم بود.. گل های داوودی خریدم تا روحم شاد شود قبل ازینکه روحم را شاد کنند گلبرگهایش به سفیدی قسمی بود که خوردی.. بسیار چیزها خوردنیست. .قسم. .غم. .آب..حرص..نمک..تلنگر. .حتی گلهای داوودی.. اما هیچ کس نتوانست عقربه های ساعت را بخورد.. کسی را میشناسی که زمان را قورت داده باشد؟ چقدر متین دایره ای را گاه و بیگاه طی میکنند.. با چه ناز و کرشمه ای مسابقه می دهند.. و در این زمان ما انسانها فقط میخوریم.. صدای قطرات آب میاید..به احتمال قوی شیر حیاط باز مانده.. وقت اذان صبح کسی گلهای داوودی را آبیاری کرده.. احتمالا من نبودم.. گاه کوچکترین عقربه ها بزرگترین تلنگر ها را در ناقوس ذهنمان به صدا در میاورند.. تویی که خیره به من مینگری.. تویی که حتی حرف اول نام روحم را نمیدانی.. هی با توام! امواج ناقوس ها تا بناگوش رب النوع را ربود و تو.. با توام..تو که رقمهای نگاهم را می شماری.. تو که غریب ترین رد طوفان ابرهای در هم وارفته ی کوتاه سخت و نادیدنی .. مهربان بی شیله بی کرم ابریشمی.. هی با توام.. تو که سیاه و سفید را میبینی و نمی بینی منم.. صفحه ای از نور.. سایبانی از تاریکی.. در نگاهت اتراق کرده.. به گوشه ای نادنج خزیده.. در انتظار صبر تو نشسته ام.. ای بی دلیل ترین نگاه قرن.. تلنگر مبهم ریواس و بابونه و داوودی های حیاط خانمان.. حیاط خانمان.. اگر نفسی بود شیر آب حیاط را ببند. نویسنده ی متن: ساناز سیفی ممقانی اکنون به قله ای مینگرم که متروک مانده.. به زمانهایی که بودم و نبودنم تلنگر بودن میزد.. به درختانی که دستان مهربانشان را هرگز ندیدم به ناسزاوارهایی که سزاوار دیدم به غروبی که تنها با جملاتی کوتاه دلنشین طی شدند به سکوتهای کنار شیشه های مه آلود.. به لب هایی خاموش از دیدن هاای آدم ها من به تمام رودهای زندگی اندیشیددم با تمام علف ها درباره ی مرگ حرف زدم و با بی هدفترین نگاه ها آشنا شدم.. جرعه ای از من نوشیدم و خوابیدم.. بیدار شو ای خسته ترین آواز.. بیدارشو..ابرها را ببین که چه صبورانه به تو می نگرند.. باران میبارد.. و من میان کوله باری از شیشه های مه گرفته به خواب رفته ام.. تنها باران به داد من رسید.. قرنهای مشکوک.. قرن های مه آلود.. با نگاههایی گنگ و نابهنگام.. ... تنها باران این قرن به دادم رسید.. نوشته شده توسط: ساناز سیفی ممقانی برگهای زرد و سرخ فصلی با کفشهایش حرف میزدند.. و با تمام شکوه آخرین فریادها را سر میدادند.. چه لذتی داشت وقتی باران بهاری سر سفره مان به میزبانی نشسته بود.. هیچ گاه نقل و نبات و فنجان های کوچک را فراموش نخواهم کرد! درخشش چشمان دختر بچه ای زیبا را میشد در آن دید لبخندی که با تمام لبخندها فرق داشت.. دستان کوچکش را بین میله ها گره میزد وقتی به درختی می رسید با تمام قوایش سعی میکرد تا دستان درخت تنومند را در دست گیرد.. از کنار جوی آب با احتیاط رد میشد تا آبها گلی نشوند.. وقتی کسی می خوابید با دقت در او می نگریست با چشمانش با آسمان حرف میزد.. چقدر زیباست بود چشمان معصومش.. خدا در محدوده ی چشمان زیبای کوچکش به من می نگریست.. یادش بخیر کودکی.. وقتی در عکسهای کودکی ات خیره میشوی انگار چیزی تو را به خویشتن خویش میکشد.. نمیدانم چیست.. موهای بور فرفری.. یا چشمان عسلی.. یا دستانی کوچک.. یا نگاه نافذ.. یا..؟؟ چیستی..؟کیستی..؟ ای تمام کودکی بر خاطره نشسته ام که چون اسب تازی در بیکرانه ها تازیدی.. و مرا اینجا..تنها..به دست خاطره ها دادی بیا بنگر که چگونه با چشمان کودکی ام که تنها بازمانده ی دل کوچک من است به یادت به عکس ها خیره مانده ام به یادت تنها نشسته ام و به تنها دارایی ام..به چشمانم..زل زده م نوشته شده توسط: ساناز سیفی ممقانی در پی طالعی میگشت که کهنه ترین زخمهایش را در آن شستشو دهد تله ها را چون لانه ی موریانی میدید که دهان باز کرده بودند زندگی زیر و رو شده بود و حال!او بود! تنها! رودها می گرییدند.. یکه و تنها یالهای اسب سرکشش را از خون میشست اما.. روزگاری صداها را میشنفت.. بوی کتاب ها را حس میکرد.. حتی لانه ی عنکبوتها را میتوانست تشخیص بدهد روی نیمکت های خیس مینشست و به گلها خیره میماند.. حتی اصول ریاضیات را می توانست رسم کند.. با انگشتانش حال شاپرک ها را میپرستید.. مرگ را در آغوش میکشید و میخندید بی مهابا بود.. چون فرشته ای که در مرگ زندگی میکرد.. آه یاسمن ها را نفس میکشید ولی.. موریانه ها طالعش را خورده بودند.. موریانه های تنها..در جمعی موهوم..سیاهی در سیاهی.. زمانی..غروبی دل انگیر مرا به سمت ادراک تو میکشاند اما اکنون از اثبات تو هم خاموش است! ای معکوسترین سکوت زندگی ام.. به انعکاس آبها محتاجم! به تلالو طالع هایی روشن که در روزنه ی فردا با برگها میرقصند..محتاجم! صدای باد میااید!!! به احیای طلوع طالعم کنار موریانه ها .. کنار بادها.. کنار زخمها.. کنار تهمت ها.. نشسته ام به سکوتم خیره مانده ام.. در چشمانش زل زده ام آآه ای خدای چشمانم.. چقدر زبیا میدرخشی! مرا به سمت روزن فردا رهنمون باش! آمین یا حق! یا عشق! یا حی! آمین! نوشته شده توسط: ساناز سیفی ممقانی از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه ی آتشین او خوشتر پنداشت اگر شبی به سر مستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چوبگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را آنکس که مرا نشاط و شادی داد آنکس که مرا امید و شادی بود هرجا که نشست بی تامل گفت: ؛او یک زن ساده لوح عادی بود؛ می سوزم ازین دورویی و نیرنگ یکرنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه ی جاودانه می خواهم رو! پیش زنی ببر غرورت را کو عشق تو را به هیچ نشمارد آن پیکر داغ و دردمندت را با مهر به روی سینه نفشارد در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه ی آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ی دیدار دنبال تو در به در نمی گردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم در ظلمت آن اطاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمی دوزم وان آه نهان به لب نمی رانم ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو مجو هرگز! او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز! زنده یاد فروغ فرخزاد سلاااام به دوستان گلم! حالا وقت انتخاب رسیده.. لطف کنید از بین جملاتی که در ذیل میاد یکیشو که معنای کاملتر و شیواتر و روانتری داره رو انتخاب کنید فقط به یک موردی توجه کنید: هیچ کسی نباید جمله ی خودشو انتخاب کنه بلکه از جملات بقیه بهترینشو انتخاب میکنه اگر کسی جمله ی خودشو انتخاب کرد از دور انتخاب حذف میشه و درین صورت درواقع تو انتخاب جمله شرکت نکرده پس ممنون میشم خودشیفتگی نکنین[لبخند] البته این جمله شوخی بود چون شما دوستای عزیزم همگی گل هستید منتظر انتخاباتون هستم[لبخند] ۱-خدا کودکی است پاک و تنها در درون همه دلها ۲-تعریف کردن او در توان من نیست فقط می تونم بگم خدا رو تعظیم می کنم...! ۳-خدا يعني به خود آي ۴-خدای من تنها شاهد خطاپوشه.میبنه.میبخشه.نشون نمیده.عاشقشششششقشم...همین و همون.. ۵-خدا یعنی همه خوبی ها ضر بدر بی نهایت ۶- خدا نه جسم است نه روح او سازنده ی این دو ۷-خدای را در لبه پرتگاه میبینم که اگر مرا هل داد یا به من پرواز میاموزد یا مرا نگاه میدارد ۸-سلام خدا یعنی .........بزرگی دل رحم و همیشه به فکر ما وصفتهای دیگه ایی که به فکر هیچ کس نمیرسه ۹-خدا : نهایت آرزوی آرزو کنندگان شوق وصال ۱۰-فقط می تونم بگم خدا بهترینه.. ۱۱-خدا همان کسی است که هستی را از نیستی خلق کرد و هستی را برای عبرت به نیستی مبدل نمود و انسان را اشرف مخلوقات نام نهاد تا کمال بشریت را در صلح و تعبد خلاصه سازد و اگر مخلوقاتی به وی کافر شدند و عکس این عمل کردند آغوش رحمت خود را بدون هیچ گونه کینه ای باز گذاشت و بسته شدن این آغوش را در نظر ما زرگترین گناه برشمرد. ۱۲-خدا یعنی...یعنی... به خدا نمیتونم تعریفش کنم.. ۱۳-خدا یعنی کسی که همه چیش رو حساب کتابه و من کوته فکر و کم طاقت نمی فهمم و همش کرکر میکنم و مدام ناشکری! ۱۴-خدا يكتايي است بي همتا ۱۵-خدا نیاز به تعریف من و تو نداره ۱۶-هیچ چیزی نیست و یا نباید باشد جز خدا ۱۷-خدابه نظرم وجودی بی همتاست وجودی است که آفریده اش نمیتونه اون روتعریف کنه وتعریف هرکس بسته به ظرفیت شناختن از خداست. ۱۸-خدا یه پناهگاه امنه که آغوشش همیشه به روی بنده های خطاکارش بازه ۱۹-كوله بارت را بربند! ۲۰- خدا ینی تکیه گاه مطلق!! ۲۱-خدا ،خداست ۲۲-خدا اونقدر بزرگه که تو لفظ و با قلم نمیشه تعریفش کرد.. ۲۳-تعریف هر کس از خدا بستگی به خلا وجودی و ضعف اون شخص داره اگه فرد تنهاست خدا برای اون یه دوست و رفیق و یه همراهه اگه فردی ضعیفه خدا برای اون یه دژ محکم و مورد اطمینانه ۲۴-آرامش چیست؟نگاه به گذشته وشکرخدا،نگاه به آینده واعتماد به خدا،نگاه به اطراف وجستجوی خدا ونگاه به درون و دیدن خدا ۲۵-خدا.خدا خیلی با مرامی ۲۶-حرف نداره ۲۷-در یک کلمه:رفیق تنهایی هامون ۲۸-خدا در منظر و اعتقاد شیعیان واحد لاشریک است ذات او یکتاست و او خالق همه ممکنات است جسم ندارد و در هر مکان و لامکانی حضور دارد. ۲۹-خدا تنها وجودی است که در یک جمله نمی شه توصیفش کرد. ۳۰-خدا یعنی همه چیز داشته ها و نداشته ها!! ۳۱-خدا تنهاترین و باوفاترین وبهترین دوستمه ۳۲-خدایا تو آنی که تو می توانی جهانی چپانی ته استکانی برآری زمانی... ۳۳-خدا همونیه که وقتی تنهای تنهایی و میخوای گناه کنی داره تو رو می بینه و میگه: من که اون دفعه تو رو بخشیدم، بازم توبه شکستی؟! ۳۴-خدایا! به تو پناه میبریم از چشمهایی که دوباره گمت کنند و از دستهایی که رهایت سازند. ۳۵-آرزویی بکن ... گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ... آرزویی بکن ... شاید کوچکترین معجزه اش ، بزرگترین آرزوی تو باشد. ۳۶-خدا....((برای شاد بودن بهش نیاز دارم.)) ۳۷-نتها یار و یاور ما خداست. اون تمام داشته ها و نداشته های ماست.هیچ وقت مارو تنها نمیذاره. سلام به دوستان عزیزم ازین تاریخ به بعد پستی درباره ی خدا خواهیم داشت از شما دوستان عزیز میخام که خدارو در یک جمله تعریف کنید لطفا فقط یک جمله بگید در غیر این صورت مجبورم از بین چند جملتون یکی رو انتخاب کنم پس بهتره این کارو خودتون به سلیقه ی خودتون انجام بدید هفته ی بعد همه ی جملات رو می نویسم و بهترین جمله رو باهم انتخاب میکنیم بهترین جمله از لحاظ بارمعنایی و زیبایی و کامل بودن یه چیزی رو فراموش نکنین این یک جمله باید دقیقا زاده ی ذهن خودتون و تعریف خودتون از خدا باشه نه سخن کس دیگه از همکاریتون ممنونم دوستای گلم کنار رودی عظیم دراز کشیده بود چمن ها به یمن حضور باران رقصی ناهمگون می نواختند دستش در پی چمن ها بود برای آموزش رقصی موزون حرف ری و ریرا بود حرف رازها و رز ها رمز رودهای رو در روی راه همچون جاده ای آبی در پرده ی ابهام بوم رنگ های خشک شده زیر باران های پیاپی بهاری پرستوها به خانه ی خویش برمیگردند ریرا برای آب ها در گلدان افکارت نگاهی بگشا بگذار ریشه های روحت نفسی تازه کنند روزنه های بسته ی قلبت را به روی دهلیزهای هموار و ناهمواری دیگر بگشا رقصی موزون در راه است دست های سبز بهاری ریراها و ری ها در راه است نوشته شده توسط: ساناز سیفی ممقانی

بشناسيم خدا را و بفهميم كه يك عمر چه غافل بوديم!!!
تو را به هر آنچه خوب است،برای روز مبادایمان بمان که بی تو هیچ خواهیم بود.


| www . night Skin . ir |


